و چقدر دلتنگم.
نمی دانم دلم برای تو تنگ شده یا برای باران.
این روزها،غروب ماه رمضان،بس دلگیر است.
دلتنگم،تو نیز دلتنگی،
و هزاران انسانی که من و تو می شناسیم، هم دلتنگند.
بارها به این اندیشیده ام که چرا،گاه و بی گاه،دلهای کوچکمان
پر اندوه می شوند.
و هر بار ،بی پاسخ مانده ام.
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
......امشب به مهمانی مهتاب می روم.
با هم درددل خواهیم کرد و درست موقعی که سرم را بر شانه های
نورانی اش می گذارم،
سحر خواهد شد، و او چون همیشه بی خداحافظی خواهد رفت.
یادم باشد که بگویم،سلام ما را به باران برساند.
کاش میدانستم،تا دیدن روی زلال باران، چند سوز باقی است.
وقتی زندگی بارانی باشد
وقتی دلها آیینه باشد
وقتی مهربانی در خانه باشد
سحر هم زود میرسد .... دل هم با صفاست
و چون همیشه زندگی جاریست ...
سلام
امیدوارم ه هر کجا که هستین خوب و لبتون خندون باشه
وبلاگ خیای باحالی دارین
راسی به وبلاگ منم سر بزنین
سلام عزیزم. چی بگم والا.بازم می گم که عاااااااااااااااااااااااالی بود.