-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 15:57
می شود در کمال ناامیدی، امیدوار بود. می شود امید داشت و دست یاری دراز کرد. می شود در بیایانی، گودال ها حفر کرد و به انتظار باران بود. می شود آرزو کرد، می شود ایمان داشت. هر روز، امیدی تازه، تلاشی وافر. !every day is a good day for wishing
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 15:55
بگذار نیندیشم به پاییز، که تو در کنارمی. بگذار از یاد ببرم همه سوزو سرمایی را که پاییز در وجودم می ریزد، که تو در کنارمی. بگذار فراموش کنم همه غم هایی را که پاییز برایم آورد، که تو در کنارمی. کاش می شد به دور از پاییز، بیشتر در کنار هم باشیم. تا پایان پاییز، چند برگ باقی است؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آبانماه سال 1384 15:47
این ماه مبارک نیز به پایان رسید. همانطور که بی مقدمه آمده بود، بی سرو صدا رفت. کاش آنچنان که می باید از آن بهره برده باشیم. روز باشکوه جشن،بر شما شاد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آبانماه سال 1384 15:44
رفتی، بدون من. رفتی و من از همین حالا دلتنگت شده ام. رفتی، در حالیکه به من می اندیشیدی ، باز خواهی گشت، در حالیکه فراموشم کردی. به یاد تو، به یاد خنده های تو، به یاد حرف های قشنگت، به یاد دل بزرگ و پاکت، وبه یاد چشمان صورتی ات خواهم بود. رفتی، امید که دست پر باز گردی. فقط اگر گاهی از این همه هیاهو خسته شدی، بدان کسی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1384 19:51
به یاد آور ..... و آن دم که تنها برگ زرد درخت عشقمان هم به بهانه ی پاییز خود را رهایی بخشد: به یاد آور مرا که چون بادی وزیدم در میان بیشه زار ها و کوهساران و وقتی تو را چیدم از گلستان تا با هم سفر کنیم پژ مردی . به یاد آور که من همیشه به دنبال آب روان بودم و تو چشم انتظار باران. به یاد آور رقص گل سرخ و باد را در اوج...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1384 19:43
صبحدم ،قاصدکی، آرام آرام، بر روی گونه ام نشست. گرفتمش، بوی تو را میداد. و مدام نجوا می کرد:دوستت دارم، دوستت دارم ،صدا صدای تو بود. بوسه هایت را به دست قاصدک می سپاری؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 مهرماه سال 1384 00:32
چه می شد تو می خندیدی به جای این همه گریه؟ فکر نمی کنی مجبور می شوم به دور از چشمان سیاهت گریه کنم؟ فکر نمی کنی دلم می شکند،دلی که به هوای تو می تپد؟ می دانی که چه زیبا می شوی وقت خندیدن؟ می دانی ............ پس بخند : خوب من .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 مهرماه سال 1384 00:30
و همچنان دلم غربت گرفتست . دلتنگ آن شیرین روزهاست . دلم از دست می رود . و تو حتی آن زمان هم دلتنگ نمی شوی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 مهرماه سال 1384 00:29
و من غرق شده ام در زمان . تمام روز به اینده ای می اندیشم دور از در دست . مدام،پایانی نیک تصور می کنم . آنقدر اندیشیده ام به این دست نیافتنی که دیگر جزیی از آن شدم . همیشه به آینده می اندیشم بی آنکه بدانم آینده جزیی از من است . و من پایان را تصور کرده ام . پایانی به سادگی پایان یک روز و به سرخی قلبی خونین .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مهرماه سال 1384 23:23
و چقدر دلتنگم. نمی دانم دلم برای تو تنگ شده یا برای باران. این روزها،غروب ماه رمضان،بس دلگیر است. دلتنگم،تو نیز دلتنگی، و هزاران انسانی که من و تو می شناسیم، هم دلتنگند. بارها به این اندیشیده ام که چرا،گاه و بی گاه،دلهای کوچکمان پر اندوه می شوند. و هر بار ،بی پاسخ مانده ام. هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مهرماه سال 1384 12:10
وقتی فکر می کنم که روزی فراموشم می کنی،بغض گلویم را می گیرد. وقتی فکر می کنم که تمام خاطرات با هم بودنمان را از یاد خواهی برد، دلم می گیرد. وقتی فکر می کنم که روزی دستانم را رها خواهی کرد،می ترسم از تنهایی. وقتی فکر می کنم که روزی خواهم رفت ، اشک از چشمانم فرو میریزد. .......و تو روزی خواهی رفت و دست تقدیر را بهانه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مهرماه سال 1384 23:19
وقتی شاپرک نگاهم به روی پلک هایت می نشست، تو هرگز چشم نمی گشودی. و من تازه می فهمم چرا................... می ترسیدی حیا، شاپرک را پر دهد؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مهرماه سال 1384 19:30
رمضان آمد ، ماهی که می گویند بهترین است نزد خدا. و شبهای قدر ، که میگویند عزیز ترین شبهایند. ولی برای من که در دنیای پوچ خود غرقم ، مگر فرقی هم میکند؟ رمضان هم میرود،بدون آنکه از آن استفاده کرده باشم. شبهای قدر را خواهم خوابید . ....................آری ، من مسلمانم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مهرماه سال 1384 22:29
و همیشه فاصله ای است ، میان من و تو . اگر این فاصله نبود ، من و تو نبودیم ! ....من و خود من....
-
فراری!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکشنبه 10 مهرماه سال 1384 14:57
قلب مرا برداشتی ، و رفتی ، به دورها. و من دویدم به دنبال تو به دورها. قلب پاره پاره ام را یافتم ، کنار سنگ ها ،در میانه ی راه. ....ولی همچنان دویدم به دنبال تو تا دور ها، من که به دنبال قلبم نیامده بودم!
-
باور کن:
یکشنبه 10 مهرماه سال 1384 14:56
قلبم برای دیدن تو می تپد ، نگاهم منتظر دوباره دیدینت ، و تو تا ابد مرا ، و وجود مرا ، و عشق مرا ، چشم به راه خواهی گذاشت. تا ابد ، در حسرت.
-
من و تو
یکشنبه 10 مهرماه سال 1384 14:56
و به یاد آور روزی را که در کنار هم ، زیر آن آفتاب سوزان ، دستانمان را به هم پیوند زدیم ، و لبانمان را به هم دوختیم ، و چشمان من بارانی شدند ، و آنوقت تو دانه دانه ،اشک هایم را بر چیدی ، و به یادگار بردی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مهرماه سال 1384 14:54
گاه می اندیشم که چشمانم محکومند به حبس ابدی پشت پلک هایم ، چنانکه دستانم نفرین شده ی ابدی اند به دوری از گرمی دستان تو.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مهرماه سال 1384 23:03
وای
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مهرماه سال 1384 15:55
و من به مدرسه می روم. من سال هاست که به مدرسه می روم. من به مدرسه رفتن عادت کردم. من مدرسه را نه به خاطربه مدرسه رفتن که به خاطراز مدرسه آمدنش دوست دارم. همیشه من و تو با هم از مدرسه بر میگردیم . من و تو.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 مهرماه سال 1384 00:30
و پاییز آمد، درست وقتی که به تابستان عادت کرده بودیم. و ما آنقدر گرفتار بودیم که فراموش کردیم به او خوش امد گوییم. او باد سرد را فرستاد تا ما را به آمدنش نوید دهد و ما، بی اعتنا، لباس گرمتری پوشیدیم. گلها را دانه دانه خشکاند و ما باغبان را مقصر دانستیم. سبزی و طراوت را از درختان گرفت و ما از آفتاب گله کردیم. ............
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 شهریورماه سال 1384 23:16
برای بچه ها بچه که بودیم کم توقع بودیم. بچه که بودیم صبح به حرف های مامان خوب گوش میکردیم تا عصر بریم پارک. بچه که بودیم میدونستیم که اگه لباسمون و خودمون بپوشیم یه جعبه شکلات جایزه میگیریم. بچه که بودیم میدونستیم اگه تو مهمونی خیلی با ادب باشیم میتونیم شب دیرتر بخوابیم. بچه که بودیم میدونستیم باید یه کار خوب بکنیم تا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1384 00:32
گاه احساس میکنم باید عینکم را بر دارم و جهان را بدون عینک ببینم. گاه می خواهم این پنجره ی کوچک شیشه ای را بشکنم تا چشمانم بتوانند در اسمان پرواز کنند. .........و وقتی عینکم را برداشتم تا به تک تک ارزوهایم رنگ حقیقت بزنم - جایی را نمی دیدم.
-
اخه چقدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1384 00:30
تا کی میتونیم خودمون و گول بزنیم. تا کی میتونیم با کلمات خودمون و فریب بدیم؟ تا کی میتونیم با چشمای بسته راه بریم؟ تا کی میتونیم ببینیم و باور نکنیم؟ روزی میاد که می فهمیم خیلی دیر شده. بیاین از حالا یه فکری بکنیم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1384 23:47
پروانه ای گرفتم و در قفس شیشه ای اسیر کردم بهش گفتم اگه تو برگردی ازادش میکنم پروانه مرد و تو امدی ما را به خاطر مرگ پروانه نفرین خواهند کرد به جدایی؟
-
.....دیوونه......
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 19:20
یادمه روزی که برای اولین بار همدیگر و دیدیم - من چهار ساله بودم متولد بهار و تو پنج ساله متولد زمستان. مادرت ختم انعام گرفته بود و همه ی اهل محل رو دعوت کرده بود.من و مادرم هم اومده بودیم. اون عصر گرم تابستان من و تو ساعت ها تو حیاطتون با هم بازی کردیم...فقط من و تو...نمی دونم چرا همیشه دو نفره بازی می کردیم...همیشه...
-
برای امریکا یی هایی که ویکتوریا غرقشون کرد.......
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1384 15:24
و چرا دریا بر شما خشم گرفت؟ ایا قربانیان خود را تقدیم دریا نکرده بودید؟ یا انکه قربانیانتان از بهترین ها نبودند؟ از مرگ گریزی نیست...... ایا مرگ در اغوش دریا - در میان ان بیکران پاک - زیبا نیست؟ هرچند که دردناک باشد. به این بیندیش که دریا تو را از هر الودگی پاک کرد و درد و وحشت تو را از هرگناه. و وقتی به اسمان ها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1384 14:33
تا کنکور اخرین قطره ی خونم را از جام شکسته ی قلبم سر نکشد...... حتی برای مردن نیز اسوده ام نخواهد گذاشت.
-
دیار عاشقان جاودان کجاست؟
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1384 14:19
با الهام از شعر فروغ فرخزاد. . . . . برای انانکه میدانند : در زمین میتوان عاشق شد لیکن نمی شود عاشق ماند. ای مهتاب که در اغوش اسمان- مبهوت زشتی ما زمینیان مانده ای. برای ما خاکیان زمینی- هدیه از جهان رویا اورده ای. برایمان گفتی از عشق جاودان- بر سنگ روحمان اب محبت ریختی- خرد شد سنگ سیاه قلبمان- وانگه - تو با سنگ سخت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 23:32
و وقتی یک اشتباه غیر عمد - همه ی متنی رو که نوشته بودی - پاک می کنه........... تو انقدر نا امید می شی که ...................................