پروانه ای گرفتم و در قفس شیشه ای
 
اسیر کردم

بهش گفتم اگه تو برگردی ازادش میکنم

پروانه مرد

و تو امدی

ما را به خاطر مرگ پروانه نفرین خواهند
 
کرد به جدایی؟

.....دیوونه......




یادمه روزی که برای اولین بار همدیگر و دیدیم - من چهار ساله بودم متولد بهار و تو پنج ساله متولد زمستان.
مادرت ختم انعام گرفته بود و همه ی اهل محل رو دعوت کرده بود.من و مادرم هم اومده بودیم.
اون عصر گرم تابستان من و تو ساعت ها تو حیاطتون با هم بازی کردیم...فقط من و تو...نمی دونم چرا همیشه دو نفره بازی می کردیم...همیشه فقط من و تو.
از اون روز به بعد گاهی من برای بازی میومدم خونه ی شما - گاهی تو میومدی خونه ی ما.
همیشه از این تعجب می کردم که از ماشین بازی بدت میومد - هیچ ماشین اسباب بازی هم نداشتی...یادته یه روز که ازت پرسیدم چرا تو گریه کردی؟و اولین باری بود که گریه ی تو رو دیدم.و بین اشکات گفتی که باباتو یه ماشین کشت...گفتی که بابات تصادف کرد و مرد.
و با هم گریه کردیم.ولی تو - چون نمیخواستی دل من بلرزه - با دستای کوچیکت اشکامو پاک کردی .و من اون روز فهمیدم که همیشه یکی هست که اشکامو پاک کنه.
یادته من هم تمام ماشین های خوشگلمو انداختم دور؟و وقتی اینو بهت گفتم- نخندیدی فقط روی دستمو بوسیدی.شاید میدونستی که به خاطرت از هر چیز دیگه ای هم میگذرم.
یادته با هم میرفتیم پارک؟همیشه من سوار تاب میشدم و تو تابم میدادی.مادرت همیشه میترسید که تاب بخوره تو صورتت ولی تو خوب بلد بودی که هم مواظب خودت باشی هم مواظب من.
یادته مادرامون چقدر خوشحال بودن از اینکه ما با هم دوستیم؟خوشحال بودن از اینکه ما هیچ وقت با هم دعوا نمیکردیم.از اینکه اینهمه هوای همدیگر و داشتیم.
مادرت می گفت از همون لحظه ای که  بابات مرده - مرد شدی.
اره- تو یه مرد بودی و من یه دختر بچه.تو مرد موندی و من دختر بچه.
یادته با هم میرفتیم مدرسه؟یه روز با مادر من - یه روز با مادر تو.
توی راه همیشه برام شکلات میخریدی.چقدر خوب بود که راه مدرسه هامون یکی بود و چقدر بد که از مدرسه تا خونه راهی نبود.
یادته یه روز که مریض بودم - همه ی مشقامو برام نوشتی؟و چه خوشخط نوشتی.اون موقع فهمیدم که در مواقع سختی میتونم روت حساب کنم.
یادته جشن تولد های من و تو؟چه هدیه های قشنگی با پول تو جیبی هامون برای هم می خریدیم.یادته اون روسری قرمزی که برام خریدی و من همیشه سرم میکردم؟یادته دفتر خاطراتی که بهت دادم و تو با خط قشنگت برای من توش شعر و قصه مینوشتی؟همیشه بعد از امتحانات ثلث سوم من جشن می گرفتم - روز تولد امام علی هم تو.میگفتی روز تولد من - روز پدره.
چرا همیشه دوست داشتی پدر باشی؟یادمه توی مامان بازی هامون همیشه من مادر بودم- تو پدر.دخترمون هم همیشه همون عروسکی بود که بابات بهت داده بود.و تو چه پدر خوبی براش بودی.
و وقتی رفتیم راهنمایی چقدر گریه کردیم.از اینکه دیگه با هم نبودیم- دیگه با هم مدرسه نمی رفتیم - دیگه با هم بازی نمیکردیم.ما از اون خونه رفتیم ولی قسم خوردیم که هرگز همدیگر و فراموش نکنیم .....و نکردیم.هرگز.
دیگه همدیگرو ندیدیم.وقتی مادرت ختم انعام میگرفت همیشه همراه مادرم میومدم.ولی تو دیگه توی حیاط نبودی...هیچ وقت.
...سالها گذشت ....من دانشگاه قبول شدم.و جشن گرفتیم.و تو به همراه مادرت اومدی.
یادته وقتی نگاهامون به هم گره خورد؟هر دو تا مون تعجب کرده بودیم.عوض شده بودیم.بزرگ شده بودیم.زیبا شده بودیم.و همین جور که مات و مبهوت همدیگه شده بودیم - تو نگاتو از من دزدیدی و سرتو انداختی پایین.فهمیدم چقدر محجوب شدی.
اون شب موقع خداحافظی - یادته چی گفتی؟گفتی:قرارمون هنوز یادته ؟گفتم:تو که فراموش نکردی؟....و هر دو - تا صبح نخوابیدیم.
از اون به بعد فقط به عشق تو زنده بودم - و به امید به هم رسیدنمون.
......و وقتی با مادرت اومدین برای خواستگاری یادته؟من همون موقع بله رو گفتم.
و هفته ی بعد تو محضر بودیم و تو یه حلقه طلایی دستم کردی.و این اخرین هدیه ی تو بود.
یادته وقتی حلقه رو دستم کردی - و همه کل زدن - برای اخرین بار دستمو بوسیدی؟
یادته جلوی در محضر ازم خداحافظی کردی و گفتی:میرم دنبال بهترین زندگی برای بهترینم.
...و من دیگه ندیدمت.فرداش تو بیمارستان بودی.با یه ماشین تصادف کرده بودی.
...و بعد گفتن که مردی...تو برای من نمرده بودی.
...حتی تشییع جنازت هم نیومدم .حتی نمیدونم مزارت کجاست.حتی برات گریه هم نکردم چون میدونم دوست نداری اشکامو ببینی.
...خیلی وقت نیست که از اسایشگاه اوردنم خونه.فکر میکردن من دیوونه شدم.حالا هم فکر میکنن بهتر شدم.


.......و زن جوان هر روز این قصه رو با نگاه خیره اش - برای عکس شوهر مرحومش تعریف میکنه.
یه روسریه قرمز گلدار رنگ و رو رفته هم سرش میکنه.یه دفتر خاطرات هم کنارشه.
....و یه حلقه ی طلایی....نمیدونم چرا هیچ وقت خسته نمیشه از اینکه به یه عکس - گاهی هم به یه نقطه خیره میشه.مادرش نذر کرده اگه خوب شد هر پنج شنبه ختم انعام بذاره.




برای امریکا یی هایی که ویکتوریا غرقشون کرد.......

و چرا دریا بر شما خشم گرفت؟
ایا قربانیان خود را تقدیم دریا نکرده بودید؟
یا انکه قربانیانتان از بهترین ها نبودند؟

از مرگ گریزی نیست......
ایا مرگ در اغوش دریا - در میان ان بیکران پاک - زیبا نیست؟
هرچند که دردناک باشد.

به این بیندیش که دریا تو را از هر الودگی پاک کرد
و درد و وحشت تو را از هرگناه.

و وقتی به اسمان ها رسیدی.................بهشت منتظر قدمها یت بود.

امید که چنین بوده باشد.