میخوام بگم........................

الان که دارم به یک سال پیش نگاه می کنم
میبینم که هیچ چیز عوض نشده
گل های محبوبه گل دادن.....
صبح های خیلی زود نسیم سردی میاد....
به خاطر مدرسه رفتن -هم خوشحالی-هم ناراحت....
........ولی........
ولی من توی این یک سال خیلی عوض شدم.....
هر تغییری خوبه حتی اگه.......
کسی می گفت:هر لحظه-تجربه ایست برای لحظه بعد...
..و من میگم:هر تغییری سرشار از تجربست.






پاییز نزدیک است.من که بویش را احساس می کنم.

پاییز نزدیک است و دل من شور می زند برای مدرسه رفتن.
دل من- تنگ شده است برای شب تا صبح درس خواندن ها/ برای بازیگوشی های راه مدرسه.
دلم تنگ شده برای سر کلاس پچ پچ کردن/ برای تقلب در امتحان.
دلم تنگ شده برای شکلک هایی که زنگ تفریح روی تخته می کشیدیم
 و بعد معلم-انها را با عصبانیت پاک می کرد.
دلم تنگ شده برای دویدن زیر باران توی حیاط مدرسه.
دلم تنگ شده برای همه ی شب هایی که خسته به خانه می امدم و شب تا سحر نیز درس می خواندم.
دلم تنگ شده برای اینکه معلم سرم داد بزند و من با کمال پر رویی -با شوقی وافر-
از کلاس بیرون برم .
دلم تنگ شده برای همه ی شنبه ها یی که صدای ناله امیزدبیر جبر
اعصاب همه را به هم می ریخت و ما فقط بیهوده تلاش می کردیم تا چیزی از حرفها و نوشته هایش بفهمیم .
دلم تنگ شده برای همه ی یکشنبه هایی که فیزیک می خوردیم و سر کلاس می رفتیم!
و دبیری بر جسته درس میداد و همه حرف می زدند و من با تمام وجود گوش میدادم و وقتی درس تمام می شد نمی توانستم نخوابم.
دلم تنگ شده برای همه ی صبح هایی که فقط مدرسه می رفتیم تا بخوابیم. 
دلم تنگ شده برای دبیر دلسوز حسابان که درس میداد و درس میداد...
و بعد گیج می شد .
دلم تنگ شده برای همه ی خود شیرینک بازی هایی که در اوردم و شدم در دانه معلم ها.

دلم تنگ شده برای . . . . . . . . . . . . . . . . .
برای همه ی چیز هایی که الان با چشمانی اشک الود
از انها یاد میکنم.

تو هم دلت تنگ شده برای...............



کاش می دانستی که چقدر ............
تو را که ..................
روزی را به یاد می اوری که دلم را برای همیشه به دستت دادم؟
و تو ان را بو سیدی و در سینه ات گذاشتی.
و من هرگز فکر نمی کردم که در سینه ات
 قلب کس دیگری نیز جای گیرد.
و وقتی دیدی جز در تویی که قلبم در سینه ات می تپید -
جایی ندارم............
رفتی...و مرا تنها گذاشتی .
من دیگر دوستت نداشتم......
اما به دنبالت امدم
تو فکر کردی ..............
کاش می دانستی که تنها به دنبال قلبم هستم که
در میان هزاران قلب بی صاحب سینه ات -
در گو شه ای خاک گرفته......
تکه تکه شده است.



میخوام بگم..........

میدونم حرفم برای گوش تو تکراریه
میدونم حرفم نمیتونه احساسمو بیان کنه
میدونم که چی فکر خواهی کرد
میدونم- میدونم- میدونم
ولی بذار بگم:




























ازتو متنفرم.



میخواستم راستشو بگم ولی تصمیمم عوض شد.
این دروغ هم رو همه ی دروغ هایی که تا به حال بهت
نگفتم!!! 





ما ها...............

ایا زمان ان فرا نرسیده که چشمان خود را بر تمام حقایقی بگشاییم که همیشه چشم بر انها بسته ایم؟

ایا وقت ان نیست که از کارهای خسته کننده زندگی روز مره مان دست بکشیم و انچه را که همیشه در ارزوی انجامش بودیم --انجام دهیم؟

و ما انسان ها وقتی به فکر خود می افتیم که دیگر وقتی نداریم....................

باید بگم........

 


با یه سبد پر از گلای یاس و میخک............
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک..........
یه دل عاشق با یه حس بی قرار و کوچک............

فقط میخوام بگم:ازتون ممنونم........
نوشته های منو زینت میدین با نگاه مهربونتون...ممنونم.....                                       






من فقط یک قطره ام که تو دریای جنون گم شده ام

من فقط یک کبوتر - که تو اسمان شب گم شده ام

من فقط یه برگ زرد پاییزم که تو دستای وزون باد سرد گم شده ام

گم شده ام- ولی می دانم که روزی تو با دستانت مرا خواهی ربود

و از ان پس- نه گم شده ام- نه سرگردان

چرا که خانه ای دارم به وسعت قلب مهربان و عاشق تو.....دوست خوب من.....



برای اویی که شرمنده ام کرد.........

وای که شرمنده ام

وای بر من

انقدر شرمگینم که نمی توانم به چشمان پاک تو خیره شوم

انقدر شرمگینم که صدا نیز مرا تنها گذارده تا نتوانم حتی بگویم : ببخش مرا.....

نمی دانم چرا بهار سبز دست تو را الودم به زردی خزانی بی پایان؟

نمی دانم چرا فراموش کردم ان جرعه هستی را که به کامم ریختی؟

چه شد که از یاد بردم که تو قلب کوچکم را با عشق وسعت دادی؟

چه شد که همه ی محبت های خالصانه ات را به دیده ی ریا نگریستم؟

اینک نیز-بعد از بسیار بدی هایی که به تو کردن -ای خوب من-دوباره عاشقانه در اغوشم گرفتی

اه که نمی دانم شرمگین از این باشم که محبت هایت را فراموش کردم یا غمگین بدان خاطر باشم که نمی توانم ذره ای از مهرت را جبران کنم.......

تنها واژه ای که وجدان نابود شده ام را تسلی می دهد این است که بگویی:
 
می بخشی ام......همین.......





از او می گویم..............

از او که عاشقانه دوستم داشت

از او که مهربانانه دستان سردم را در دستان پر حرارتش می فشرد و صادقانه در چشمانم زل می زد و با نگاهش نوازشم می کرد و بی ریا می گفت دوستت دارم

از او می گویم که اولین بود و اخرین- که بهترین بود و بر ازنده ترین

اویی که چو ماه در اسمان سیاه شبهای بی کسی ام طلوع کرد و حیف که عمر مهتاب تا سپیده دمان بیش نیست

و وقتی سحر شد به خود لرزیدم چرا که روشنی شبهایم را خورشید محو می کرد و من       نمی دانستم تا غروب خورشید چند گریه باقی ست؟

و حال که خورشید - نوید خوشبختی ها را میدهد - اویی که به همراه سپیده رفت در کنارم نیست....میدانم اگر نمی رفت افتابی نمی تابید.......ولی می خواهم روزی بیاید گر چه میدانم ان دم غروب خواهد شد.



برای تو که می خوانی و خواهی خواند ....و من نمیدانم کیستی:

این همه گفتم و شنیدی و خواندی

واژه ای تو بساز تا بدانم کیستی؟