......امشب به مهمانی مهتاب می روم.
با هم درددل خواهیم کرد و درست موقعی که سرم را بر شانه های
نورانی اش می گذارم،
سحر خواهد شد، و او چون همیشه بی خداحافظی خواهد رفت.
یادم باشد که بگویم،سلام ما را به باران برساند.
کاش میدانستم،تا دیدن روی زلال باران، چند سوز باقی است.
وقتی فکر می کنم که روزی فراموشم می کنی،بغض گلویم را می گیرد.
وقتی فکر می کنم که تمام خاطرات با هم بودنمان را از یاد خواهی برد، دلم می گیرد.
وقتی فکر می کنم که روزی دستانم را رها خواهی کرد،می ترسم از تنهایی.
وقتی فکر می کنم که روزی خواهم رفت ، اشک از چشمانم فرو میریزد.
.......و تو روزی خواهی رفت و دست تقدیر را بهانه خواهی کرد.