باور کن:



قلبم برای دیدن تو می تپد ،
نگاهم منتظر دوباره دیدینت ،
و تو تا ابد مرا ،
و وجود مرا ،
و عشق مرا ،
چشم به راه خواهی گذاشت.
تا ابد ، در حسرت.

من و تو



و به یاد آور روزی را که در کنار هم ،
زیر آن آفتاب سوزان ،
دستانمان را به هم پیوند زدیم ،
و لبانمان را به هم دوختیم ،
و چشمان من بارانی شدند ،
و آنوقت تو دانه دانه ،اشک هایم را بر چیدی ،
و به یادگار بردی.



گاه می اندیشم که چشمانم محکومند به حبس ابدی پشت پلک هایم ،
چنانکه دستانم نفرین شده ی ابدی اند به دوری از گرمی دستان تو.