وای

و من به مدرسه می روم.

من سال هاست که به مدرسه می روم.

من به مدرسه رفتن عادت کردم.

من مدرسه را نه به خاطربه مدرسه رفتن که به خاطراز مدرسه آمدنش دوست دارم.

همیشه من و تو با هم از مدرسه بر میگردیم .

من و تو.



و پاییز آمد، درست وقتی که به تابستان عادت کرده بودیم.

و ما آنقدر گرفتار بودیم که فراموش کردیم به او خوش امد گوییم.

او باد سرد را فرستاد تا ما را به آمدنش نوید دهد

و ما، بی اعتنا، لباس گرمتری پوشیدیم.

گلها را دانه دانه خشکاند و ما باغبان را مقصر دانستیم.

سبزی و طراوت را از درختان گرفت و ما از آفتاب گله کردیم.

......... واو آمد چون همیشه گرفته حال و غمگین.

آمد و به خاطر غفلت ما،طبیعت را قصاص خواهد کرد.

برگ ها را از عرش به فرش خواهد آورد و آنها همچنانکه در زیر
 
پاهای ما جان میدهند،فریاد برخواهند آورد.

سرما را به تن عور درختان خواهد زد تا از سرما شیره ی

حیاتشان در جانشان بخشکد.

خورشید را در زندان ابرهای سیاه خواهد انداخت و ابر ها

را خواهد گفت که سرد و سیل آسا ببارند تا باران سرد حیات

خاک را به یخ بنشاند.

پرندگان بی دانه و سرما زده را به دام خواهد انداخت وجان

دخترک بی سرپناه کنار خیابان را به غنیمت خواهدگرفت .

و بر دل های ما سردی می فشاند چنانکه عشق را از یاد ببریم.

اما هنوز دیر نشده، بیایید به استقبال پاییز سرددل برویم و فریاد بر آوریم:

خوش آمدی به زمین خسته و دلهای مرده ی ما،خوش آمدی.